تبليغاتX
رهاشدگان
دوشنبه دوازدهم آذر 1386
موج سوم
سلام

حتما" از موج سوم ایدز شنیدید . آره تو راهه و هیچ آمار دقیقی وجود نداره که بگه چند هزار نفر شاید حدود یک میلیون جوان ۱۵ تا ۲۵ ساله آلوده شدن . تو کشوری که تبلیغات کاندوم یا برنامه آموزشی جنسی حرام باشه و هیچ عقل کلی تو این مملکت وظیفه خودش ندونه که باید ارضای جنسی جوانان را به مسیر درست هدایت کرد و نباید فکر کنیم که جوانان همه احتیاج جنسی ندارن و فقط شعار بدیم  همینه . فقط خدا کنه اول گریبان اونهایی رو بگیره که تو این راه کوتاهی میکنن. از بچه هاشون شروع شه و بعد خودشون. واسه چی چند نفر جوان احمق تو خیابونا دنبال زن و دختر مردم می افتن تا بهشون تجاوز کنن با اینکه میدونن اعدام میشن . صیغه واسه جوانهایی که قدرت ازدواج و پول آنچنانی ندارن یا خوشتیپ و خوشقیافه نیستن تا خانومها به بازی دعوتشون کنن به خدا حرام نیست اون کسانی که سالی ۵ بار میرن مکه افتخار نکنن چون پسر همسایه یا همکلاس دخترش که با پول یه سال این حاجججججججججج آقا میتونه ازدواج کنه ترتیب دختر این آقا رو میده چرا ؟! چون فشار خونش  بالا زده  !!!برید خوش باشید که همه جا امن و امان است ولی وای اگر اون لجن زیر بیاد رو !!! اعصابم خورده ما نه به دشمن بیرون و نه به آمریکا و هیچ کشور دیگه ای باج نمیدیم ولی آیا برای جنگ بعدی فکری کردین که کدوم جوان معتاد و ایدزی پیدا میشه که از خودش دفاع کنه کشورش که بخوره تو سرش. ( اعتیاد - بی بند باری جنسی - عدم مسئولیت پذیری - اینها رو چه مسئولی باید جواب بده - تو رو خدا رئیس جمهور و غیره رو مسئول ندونیم . اول پدر و مادر دوم وزیر آموزش و پرورش سوم  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

نوشته شده توسط سعید صیادی در 22:11 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوم شهریور 1385
زود دیر شدن
سلام به همه بچه های گل - خوب - آقا ـ خانوم ـ بد

مدتی نبودم ولی بعضی برو بچ محبت داشتن و مرتب آمار ما رو میگرفتن ممنون از همه .

بعضی وقتها شده احساس کنید در تصمیم گیری عجله کردید و بعد پشیمون بشید . بعضی وقتها شده زود قضاوت کنید و زودتر پشیمون بشید . شده عاشق بشید و طرف رو با تمام وجود به سمت خودتون جذب کنید و بعد ببینید فقط یه هدف مسخره داشته و از شما خوشش نمیاد . شده واسه کسی وقت بذارید و خیلی کمکش کنید بعد تو بد ترین شرایط تنهات بذاره . شده از لحاظ مالی و عاطفی از خودت بزنی و به کسی کمک کنی بعد طرف بشه دشمنت . شده به خاطر راست گویی و گفتن یه خاطره یه دنیا مشکل براتون بوجود بیاد . شده عزیزترین کس و نزدیکترین  کسی که اونو همه چی خودت میدونی بشه بد ترین دشمن . شده ...............................

خیلی باید بنویسم ولی عزیزان بدترین دشمن نزدیکترین دوسته که از همه چی تو با خبره به هیچ کس اعتماد نکنید چون زمانه خراب شده و نامرد . نامرد نامرد نامرد. خدا هم که همیشه زرنگی میکنه و خوبها رو میبره پیش خودش و آدم بدا رو میزاره واسه ما البته من خودم از همه بدترم .

خوب خوش خوشحال خندان و قوی باشید.

 

نوشته شده توسط سعید صیادی در 19:13 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پنجم مرداد 1385
بالای شهر و پایین شهر
سلام

عزیزان بیاید بین بالای شهر و پایین شهر رو دیوار بکشیم تا دیگه جنوب شهریها امکانات و ثروت بالا شهریها رو نبینند و غصه نخورند تا شمال شهریها بدبختی جنوب شهریها رو نبینند و غصه نخورند و از کیف و حالشون لذت ببرند تا دخترا و زنهای جون به اسم کار در منزل بالا شهریها به روسپی گری تن ندهند تا مسئولان بدون عذاب وجدان به بچه محل های جدیدشون برسند و اعتراض فقرا و اهل محل دیروزشون رو نشنوند تا شبها راحت بخوابند و نگویند تمام دزدها از جنوب شهر هستند تا ............

نمیدونم ولی این دیوار اگه باشه چی میشه ؟

نوشته شده توسط سعید صیادی در 15:33 | | لینک به این مطلب
سه شنبه ششم تیر 1385
دور و نزدیک 

دور نیست نزدیک هم نیست

دور نیست زمانه که خواهر و برادر به هم نا محرم می شوند

نزدیک نیست زمانه ای که عشق پایدار باشد

دور نیست زمان دل بریدن از معشوق

نزدیک است رسیدن به هیچ

دور نیست آ شوب و فساد و بد نامی

نزدیک نیست پاکی و وفا

دور نیست از خود بریدن

نزدیک است تن به فساد سپردن

دور نیست نا محرمی پدر و فرزند به هم

نزدیک نیست مهربانی

دور نیست از بدبختی و فساد مردن

نزدیک است رسیدن روز جزا

بیا تا دور را نزدیک کنیم و نزدیک را باور

نوشته شده توسط سعید صیادی در 19:4 | | لینک به این مطلب
سه شنبه ششم تیر 1385
                                                 شهر کثیف تهران

بعضی وقتا که کمی با دقت به اطراف نگاه میکنم از تعجب خشکم میزنه

به مشاهدات ۲ ساعته من توجه کنید

دمدمای غروب توی یه خیابون فرعی منتظر کسی هستم

که دو دختر جوان دارن میآن یه موتوری نزدیک میشه . من حس میکنم شاید دزده

و میخواد کیفشونو بدزده ولی خیلی عادی به مدت ۳۰ ثانیه دست ترک نشین درون

باسن خانوم کنکاش میکرد.دختره هم خیلی عادیانگار که یه مگس روش نشسته.

همین که متوجه شد من دارم نگاه میکنم با فحش موتوری رو بدرقه کردو وقتی از

کنار من رد میشد گفت: فقط مزه میکنن کسی نیست بخوره.

یه مقدار پایین تر ۲ تا خانومیه گوشه وایسادن. یکیشون میگه اینجا وایسا تا من برم

 یه سر به علیرضا بزنم . زن دوم بهش میگه فقط زود بده وگر نه تو خونه تابلو میشیم

میدان ولیعصر همان روز تیپ و قیافه های آنچنانی و صحبتهای آنچنانی تر.

پارک لالهمرد مسنی دختر ۱۷ ـ۱۸ ساله ای رو بلند میکنه . دختره تا سوار ماشین میشه

سیگارشو روشن میکنه و درباره قیمت با یارو چونه میزنه.

خدایا چه شهر کثیفیه این تهران

 

 

نوشته شده توسط سعید صیادی در 18:54 | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385
صبح عجیب!

اون روز یه قرار کاری با مدیر یکی از کارخانجات داشتم و باید حسابی تیپ  میزدم خلاصه سریع

 سوار تاکسی و به طرف محل کار تو ذهنم هی میگفتم گاز رو خاموش کردم – کلید گاو صندوق

 تو کیفم  هست یا – جا گذاشتم – منشی مدارکام رو آماده کرده یا نه خلاصه هزار فکر دیگه –

  ساعتم رو نیگاه کردم 9 صیح بود – خانومی که کنارم نشسته بود ساعت پرسید بهش گفتم

  که در جواب گفت خوش به حالش – یه نیگاهی کردم ( تو مایه های سپیده خواننده ) مانتو تنگ

 و کوتاه بدتر از اون شلوار استرج و چسبون خلاصه برجستگیها به خوبی و با چشم غیر مسلح دیده

میشد – پرسیدم خوش به حال کی ؟ گفت : همونکه منتظره یه همچین پسری تو بغلش بگیره

و فشارش بده ! گفتم :َ شرمنده من یه قرار کاری دارم و از دوست دختر اونجوری هم خوشم نمیاد

 ولی آره باهاش سینما و کوه و قدم زدن رو هستم – انگار که بز دیده بود – پرسید یعنی جنابعالی

 رفیق زنی یا بیوه ای یا جور دیگه ای واسه عشق و حال نداری – گفتم نه والا تا حالا فکرشم نکردم

هی پرسید و هی چشاش بیشتر گرد شد – تا پیاده شدیم و منم جو گیر کرایه تاکسی رو حساب

 کردم – یه جوری خودمونی بود احساس خیلی خوبی بود دستم رو میگرفت و آویزونم راه میرفت

 که به خودم اومدم که بابا دیرم شد – خلاصه شماره موبایلشو داد و تاکید کرد که زنگ بزنم –

گذشت تا یه روز که نه دوست دختری داشتم و حسابی تنها بودم گشتم شمارش رو تو کیفم پیدا کردم

 ( آخه هر دختری دوستم میشد در کوتاهترین زمان شوهر میکرد و انگار شده بودم بخت وا کن ) زنگ

 و زنگ تا موبایلش گرفت ... الو سلام سعید هستم – ال الو الو الو  .. ها  آه آه اوه  یه دیقه واسا – الو

 سلام سعید جون  قربونت برم چه عجب یادی از رفقا کردی – با تعجب گفتم داری از پله پایین میای –

 گفت نه بابا دارم از سرسره میام پایین – گفتم خب مزاحم نمیشم از شهر بازی اومدی بیرون زنگ میزنم

گفت کوچولو شمارت افتاده دیگه نمیتونی در ری_(تازه تهران شماره انداز موبایل اومده بود) وای چه

 سوتی داده بودم – شب بود که زنگ زد اون موقعها مجردی زندگی میکردم – سلام کوچلو بالخره

 دستگیرت کردم بعد از سلام و احوال پرسی عادی گفت تنهایی گفتم آره –گفت منم تنهام یا بیا

یا میام ! داشتم شاخ درمیاوردم – با تعجب گفتم بابا ننت نفهمن گفت ای بابا چقدر پرتی حالا میای

 یا نه – رفتیم چه زندگی و خونه ای مرکز شهر –چه تدارکی دیده بود خداییش حال اومدم – نشستیم

که مشروب و سیگارو و ......... ردیف آورد ( من بچه مثبت تا بیست و پنج سالگی نه با زنی تنها بودم

نه تجربه ای داشتم نه از مشروب و سیگار و غیره خوشم میومد) خیلی حول کردم – یه مقدار صحبتهامون

 رو طول دادم خلاصه فهمیدم خانوم خانومه از اون کارهها – از اونجایی که گفتم شاید از منم پول بخواد

 با هزار ترفند و سوتی پرسیدم حالا چند باید بدم که قهقهش رفت هوا گفت بابا من تورو واسه خودم

 میخام آخه ماها یه تک پر عاشقونه واسه خودمون میخوایم – حالم داشت به هم میخورد که جلوی

کی نشستم – تو نور قرمز اتاق زیبا نشون میداد ولی عین شیطان – گفت بعد ظهری داشتم میدادم

 که زنگ زدی سرسره دیگه چی بود ؟اصطلاح جدیده !؟ شده بودم عین بز که خدایا اینجا دیگه کجاست این

 دیگه کیه – من همیشه دوست داشتم یه رفیق زن واسه خودم داشته باشم اونم فقط زن خودم  باشه

نه این جوری فکر میکردم پسر تا وقتی زن نگیره از این کثافت کاریها بایست دوری کنه –منگ بودم میخواستم

 فرار کنم فکر میکردم یه دختره 14 ساله یا یکم بیشترم که الان بکارتم ریده میشه بهش – باکلی بهونه و که

 برم یه سیگار جور دیگه بگیرم زدم بیرون تا مدتها زنگ میزد و خواهش میکرد منم هی میپیچوندمش تا آخرین

 بار زنگ زد و هر چی که بلد بود بارم کرد و دیگه راحت شدم .........

   ولی آیا من به این جماعت نپیوستم ؟
نوشته شده توسط سعید صیادی در 0:22 | | لینک به این مطلب
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385
عشق من .....
 

 اگه بخونی میفهمی همه مشکلا ت حل میشه  چونکه ...               

تو اتوبوس داشتم به طرف مشهد میرفتم نمیدونم بار بیستم بود بار سی ام

بود که ظرف ده ماه بخاطر مشکلی که تو شهر مرزی تایباد واسه ماشینم

 درست شده بود من این راهو میرفتم آخه کامیونی دارم و اونو دست یه راننده

 بی وجدان داده بودم کار کنه ولی اون از افغانستان سوغات آورده بود و

ماشین من بدبخت توقیف بود .

 همینطور که تو فکر بودم یاد التماسهایی که به بازپرس دادگاه تایباد رئیس دادگاه

         سرباز دادگاه – نیرو انتظامی – که بابا من بدهکارم گرفتارم دوهزار مشکل دارم

 ماشین بی زبون من چه گناهی داره ولی بی جواب – یاد دفتر آقای شاهرودی افتادم

 که خیلی راهت منیکه با هزار اطمینان به اونجا رفته بودم ناامید برگشته بودم

یاد دفتر دادستان کل کشور افتادم که آویزون تر از همه جاهای دیگه منو رد کردند.

 اتوبوس تکانی خورد و به خودم اومدم پیرمرد کناریم نیگاهی کرد و گفت جوون چرا

 تو ی خودتی از تهران تا اینجا یا با خودت حرف میزنی یا اخم میکنی بگو مشکلت چیه

         یه نیگاهی بهش کردم خدایا از صورتش نور میبارید انگار مهتابی غورت داده بود –

 گفتم حاج آقا ول کن بابا از اون گنده گندهاش کاری ساخته نیست  و .... با اصرار شرایط

 و مشکلات و اینکه چند بار تو مسافرت با اتوبوس تا پای تصادف و مرگ رفتم همه

 ماوقع رو گفتم – اتوبوس نگه داشت – مسافرا شام نماز مستراح نیم ساعت دیگه

 راه میفتیم – پیرمرد رفت سراغ خودش ما هم بی اشتها فقط سیگاری با یه مقدار

پسته خودمو مشغول کردم – وقت تموم شد مسافرا اومدن پیرمرد هم اومد سوار شدیم

 و چراغا خاموش تا صبح رسیدیم مشهد منم باید با ماشین خطی سه ساعت دیگه

 به سمت افغانستان خراب شده میرفتم – از پیرمرد خداحافظی کردم که دستمو گرفت

و گفت مگه حرم نمیای – گفتم حاج آقا خیلی رفتم زیادم یه جا بری خوب نیست – گفت

 تو از امام رضا بخواه جواب بگیر – گفتم ای آقا هزار دفعه خواستم ولی امام رضا سرش

 شلوغه اینقدر دختر ترشیده میاد تا امام بختشونو وا کنه که من حساب نمیام – گفت

تو یه سر دیگه برو اگه اونو به پسرش جواد قسم دادی جواب نداد – دیگه نرو – فکری کردم

 گفتم باشه به اتفاق رفتیم حرم خدایا هر موقع وارد میشدم این احساسو نداشتم

 این دفعه فرق داره – رفتیم وضو ساختیم – وارد حرم شدیم با اون شلوغی خیلی

راحت رسیدم به ضریح امام باهاش صحبت کردم . دلم رو خالی کردم اومدم نماز بخونم

یاد پیرمرد نورانی افتادم هر چی گشتم پیداش نکردم کل صحن و محوطه بارگاه رو زیرورو کردم

ندیدمش . خلاصه بعد از نماز که امام رضا رو به پسرش جواد قسم دادم – سریعا

راهی تایباد شدم ولی تا رئیس دادگاه که منو دیگه بعد از ده ماه میشناخت دیدم گفت

 پرونده رفته مشهد  از دست ما خارجه خدارو شکر کردم و برگشتم خلاصه کمتر

 از 20 روز ماشینمو گرفتم.

 

* عشق من امام رضا (ع) است -آخه هر چی خواستم بهم داده

** اون پیرمرد که من تا بیهقی تهران دنبالش اومدم نامی نداشت گفتن شاید توراهی سوار شده

*** کامیون من جزء عشقهای پنجگانه من در این دنیاست

 

نوشته شده توسط سعید صیادی در 2:34 | | لینک به این مطلب
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385
خاطره واقعی سربازی من

 

                                                شما هم بودید همین میکردید

 

زمستانه سال ...... من جزء نیروهای کماندو یا بقول معروف رنجر بودم و محل استقرار یگان ما در غربی ترین نقطه ایران عزیزبود . شرح ماجرا :

بخاطر سرمای شدید منطقه کتری خیلی بزرگی روی چراغ خوراک پزی داخل سنگر گذاشته بودیم و آب میجوشید و بخار اون سنگرو گرم میکرد و من بخاطر اینکه یه سرباز تازه وارد داشتیم و از اینکه کف سنگر بخوابه میترسید داوطلب شدم و تختمو به اون دادم . تازه چشام گرم گرفته بود که با صدای فرماندهان و شلیک تیرهای بر پا بلند شدم ولی من که فکر میکردم روی تختم هستم پاهامو پرت کردم که توی تاریکی سنگر کتری داغ با لوله روی مچ پاهام فرود اومد و آب جوش اونم ریخت داخل زخمی که از سقوط کتری ایجاد شده بود خلاصه فانوس روشن شد و سربازها جلوی سنگرها بخط شدن فکر کنم 60 ثانیه هم نشد . فرمانده اومد جلو و گفت عراقیها منطقه صفر رو تصرف کردن و خیال پیشروی دارن(منطقه ای بین دو کشور که متعلق به هیچ طرفی نیست منطقه صفر نام دارد)

ولوله و هیاهوی عجیبی بپا شد بخاطر خاصیت تهاجمی نیروهای زبده و ورزیدمون سریعا ماشینا آماده شدن و با خشابهای پر و خشمی در دل سوار شدیم بخاطر مسئولیتی که داشتم سربازا رو سوار آیفا کردم و بخاطر اینکه نیروهای بیشتری سوار شن اومدم با پا آهن زیر نیمکت آیفا رو بخوابونم که اون آهن نامروت روی ساق پام افتاد از شدت درد سوختگی پای راست که در پوتین زوق زوق میکرد از یادم رفت

ولی به روی خودم نیاوردم – خلاصه شبانه در مرز و پشت نقطه صفر مستقر شدیم .

هوا که روشن شد نیروهای عراقی فهمیدن نیرو مخصوصهای ایرانی مثل عقاب آماده یورشند – به علت اینکه میبایست به بچه ها سرکشی میکردم باید مرتب خاکریزو میرفتم و میومدم ولی احساس درد شدید منو به لنگیدن مجبور کرده بود که فرمانده که از وضعیت من با خبر شده بود و نسبتا خانواده منو میشناخت منو خواست و یه برگه اعزام به بیمارستان کرمونشاه داد دستم و گفت برو تا هر وقت کاملا خوب شدی برگرد---- برگه رو نیگا کردم خوب از سرما از بارونی که از نیمه شب گذشته همه جا رو مثل باتلاق کرده بود و شرایط جنگی رها میشدم – گفتم جناب سرهنگ من یه سربازم اینجا خاک منم هست میخوام تا آخرش باشم – گفت : بچه اینجا جبهست با این شرایط - جنگ عنقریبه ما کماندوها چیزی به نام عقب نشینی نداریم تو هم پاهات آشولاش شدن به درد ما نمیخوری پس برو – کمی فکر کردم با ارفاق اگه 300 نفر میشدیم ولی عراقیها خیلی بودن خیلی بیشتر از اونکه فکرشو کنید—نمیدونستم چکاری درسته ولی به فرماندم گفتم من اگه یه روزی غریبه ای بدون اجازه بیاد توی خونم بدون سوال یا لحظه ای فکر کردن دهنشو خورد میکنم و نمیگم من مصدومم برم بعدا برگردم یا فرار کنم – فرمانده یه نیگاه کرد و با افسوس گفت تو جونیه خوبی داری حیفه اینجا توی این بیابون چال بشی ولی حالا که میخوای باشه ... تو هم یکی از اون هزاران سربازایی که بخاطر مملکتشون کشته شدن خودتو آماده کن-.

اون عملیات بدون درگیری و با قدرت الهی به جنگ تبدیل نشد و پس از یکهفته عراقیها با عذرخواهی

عقب نشستن -  منم که یک هفته پوتین رو از پاهام جدا نکرده بودم با اولین ماشین به تهران اومدم و پای راستم دچار عفونت شدید و پای چپم دچار شکستگی شده بود که پس از معالجه نصفه نیمه دوباره خودمو رسوندم منطقه< اونم فقط به عشق وطنم ایران.>

 

**>> بخاطر مسائل خاص – سال – نام گردان – نام منطقه قید نگردیده است.

**** این اتفاق در زمان صلح و رژیم بعث بود .

نوشته شده توسط سعید صیادی در 4:4 | | لینک به این مطلب
شنبه سیزدهم خرداد 1385
کودکی و بزرگسالی من
 

بچه بودم مامان و بابا هی میگفتن درس بخون تا واسه خودت کسی بشی ماهم خر خونی میکردیم تا پنجم ابتدایی گفتن نهاییه بخون هی خوندیم ولی رفتیم راهنمایی گفتن بخون سال سوم تعیین رشته داری آیندت روشن میشه هی خوندیم تا سال آخر دبیرستان گفتن معدل بالا بیار تا راحت بری دانشگاه وگرنه میشی کوپون فروش و منم فکر میکردم کوپن فروشی چه کار سخت و مشکلیه خلاصه خوندم واسه کنکور هنوز کل سوالات تموم نشده بود گفتن وقت تمومه گفتم من 12 سال درس خوندم واسه کنکور حالا یه ریزه وقت بیشتر بدین گفتن برو ساله دیگه اومدیم خونه باباهه گفت برو خدمت واسه خودت مردی میشی رفتیم خدمت فکر کردم جای خوبیه غیر از بدبختی و سختی تازه با کمی ارفاق سیگاری شدیم و اومدیم خونه دوباره بابا و مامان گیر دادن برو سرکار تا واسه خودت پول دربیاری رفتیم شاگردی و کارگری بعدشم رفتیم توی یه شرکت و شدیم کارمند و صبح تا شب دروغ و کلک و دردسر خلاصه مامان دوباره گیرداد باباهه غر زد که ما میخوایم نومونو ببینیم باید عروسی کنی و عروس بیاری گفتم بابا – مامان من هنوز نفهمیدم زندگی چیه خلاصه با چه مصیبتی زن گرفتیم بماند هرچی پس انداز رفت بماند بچه چه طوری اومد بماند حالا رسیدیم اینجا که دوباره صبح تا شب کار و کار تا خرج زندگی برسه تازه بچه بزرگ کنی و روزگار رد کنی نمیدونم نوبت راحتی و زندگی پس از بازنشستگی میرسه یا باید نوه داری و مشکلات تازه رو تجربه کنم.

شما چطور تا اینجا رسیدین ؟؟؟؟!!

 

نوشته شده توسط سعید صیادی در 23:46 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
یاد یار
 

یه شب عکستو رو ماه دیدم

                                       یه شب شکلتو تو خواب دیدم

یه روز اسمتو شنیدم  

                                     یه روز یادتو فهمیدم

تا اومدم بجنبم تو رفتی

                                     کجا رفتی من نمیدونم

 

کجا موندی پیش کی موندی نمیدونم

 

تو دیگه به خوابم نمیای                  تو دیگه تو یادم نمی آیی

 

اما من هستم  تا آخرش  تا ابد       تاآخر دنیا     تو برو اما من می مونم

 

با یادت با اسمت  به خاطرت باعشقت  برای تو می میرم

 

برو غصه بخور بیاد این مرد تنها

 

به عشق اون روزها       یه یادی هم از این مرد تنها کن

 

نوشته شده توسط سعید صیادی در 18:6 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
شهر ما
 

ای شهر نامردان سلام 

                                      ای شهر دختران شهوت سلام

ای خرابه به مانند شهر سلام

                                      ای نامید از توسلام

 اندکی صبر کجا چنین شتابان

                                                اندکی گوش کن از این نارفیقان

 

از نارفیقانی که با یک نسیم به این سو و آن سو میروند

 

نا رفیقانی که با پول و ثروت رفیقند و با عشق بیگانه

 

                             نا رفیقانی که با عشر و شهوت رفیقند و با رفاقت نا آشنا

 

از دخترکانی بشنو حدیث عشق را

                                                که مفت میبازند اصل عشق را

از زنانی بشنو حدیث زندگی را

                                      که غریبگان برده اند لذت زندگی را

 

از کوران و عصا به دستان بپرس حکایت این شهر را

 

                             که میدانند مردانمان بتاراج برده اند عصای کوران را

 

          و دخترکانی که بتاراج برده اند اصل پسرانی

 

راجع به بالا بعدن میخوانید.............................

 

نوشته شده توسط سعید صیادی در 18:3 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385
وهم
 

دلم میخواد نخوابم

دلم میخواد خواب باشم      دلم می خواد بدانم    دلم میخواد ندانم که می دانم   

 

دلم میخواد بدانم که می داند                     دلم میخواد همیشه خواب باشم

دلم میخواد خوابم خواب باشه              دلم میخواد هیچ وقت تو خوابم  نباشه

 

میدونی چرا ؟ آخه من همیشه خوابم و بیدار

 

نوشته شده توسط سعید صیادی در 15:2 | | لینک به این مطلب