اون روز یه قرار کاری با مدیر یکی از کارخانجات داشتم و باید حسابی تیپ میزدم خلاصه سریع
سوار تاکسی و به طرف محل کار تو ذهنم هی میگفتم گاز رو خاموش کردم – کلید گاو صندوق
تو کیفم هست یا – جا گذاشتم – منشی مدارکام رو آماده کرده یا نه خلاصه هزار فکر دیگه –
ساعتم رو نیگاه کردم 9 صیح بود – خانومی که کنارم نشسته بود ساعت پرسید بهش گفتم
که در جواب گفت خوش به حالش – یه نیگاهی کردم ( تو مایه های سپیده خواننده ) مانتو تنگ
و کوتاه بدتر از اون شلوار استرج و چسبون خلاصه برجستگیها به خوبی و با چشم غیر مسلح دیده
میشد – پرسیدم خوش به حال کی ؟ گفت : همونکه منتظره یه همچین پسری تو بغلش بگیره
و فشارش بده ! گفتم :َ شرمنده من یه قرار کاری دارم و از دوست دختر اونجوری هم خوشم نمیاد
ولی آره باهاش سینما و کوه و قدم زدن رو هستم – انگار که بز دیده بود – پرسید یعنی جنابعالی
رفیق زنی یا بیوه ای یا جور دیگه ای واسه عشق و حال نداری – گفتم نه والا تا حالا فکرشم نکردم
هی پرسید و هی چشاش بیشتر گرد شد – تا پیاده شدیم و منم جو گیر کرایه تاکسی رو حساب
کردم – یه جوری خودمونی بود احساس خیلی خوبی بود دستم رو میگرفت و آویزونم راه میرفت
که به خودم اومدم که بابا دیرم شد – خلاصه شماره موبایلشو داد و تاکید کرد که زنگ بزنم –
گذشت تا یه روز که نه دوست دختری داشتم و حسابی تنها بودم گشتم شمارش رو تو کیفم پیدا کردم
( آخه هر دختری دوستم میشد در کوتاهترین زمان شوهر میکرد و انگار شده بودم بخت وا کن ) زنگ
و زنگ تا موبایلش گرفت ... الو سلام سعید هستم – ال الو الو الو .. ها آه آه اوه یه دیقه واسا – الو
سلام سعید جون قربونت برم چه عجب یادی از رفقا کردی – با تعجب گفتم داری از پله پایین میای –
گفت نه بابا دارم از سرسره میام پایین – گفتم خب مزاحم نمیشم از شهر بازی اومدی بیرون زنگ میزنم
گفت کوچولو شمارت افتاده دیگه نمیتونی در ری_(تازه تهران شماره انداز موبایل اومده بود) وای چه
سوتی داده بودم – شب بود که زنگ زد اون موقعها مجردی زندگی میکردم – سلام کوچلو بالخره
دستگیرت کردم بعد از سلام و احوال پرسی عادی گفت تنهایی گفتم آره –گفت منم تنهام یا بیا
یا میام ! داشتم شاخ درمیاوردم – با تعجب گفتم بابا ننت نفهمن گفت ای بابا چقدر پرتی حالا میای
یا نه – رفتیم چه زندگی و خونه ای مرکز شهر –چه تدارکی دیده بود خداییش حال اومدم – نشستیم
که مشروب و سیگارو و ......... ردیف آورد ( من بچه مثبت تا بیست و پنج سالگی نه با زنی تنها بودم
نه تجربه ای داشتم نه از مشروب و سیگار و غیره خوشم میومد) خیلی حول کردم – یه مقدار صحبتهامون
رو طول دادم خلاصه فهمیدم خانوم خانومه از اون کارهها – از اونجایی که گفتم شاید از منم پول بخواد
با هزار ترفند و سوتی پرسیدم حالا چند باید بدم که قهقهش رفت هوا گفت بابا من تورو واسه خودم
میخام آخه ماها یه تک پر عاشقونه واسه خودمون میخوایم – حالم داشت به هم میخورد که جلوی
کی نشستم – تو نور قرمز اتاق زیبا نشون میداد ولی عین شیطان – گفت بعد ظهری داشتم میدادم
که زنگ زدی سرسره دیگه چی بود ؟اصطلاح جدیده !؟ شده بودم عین بز که خدایا اینجا دیگه کجاست این
دیگه کیه – من همیشه دوست داشتم یه رفیق زن واسه خودم داشته باشم اونم فقط زن خودم باشه
نه این جوری فکر میکردم پسر تا وقتی زن نگیره از این کثافت کاریها بایست دوری کنه –منگ بودم میخواستم
فرار کنم فکر میکردم یه دختره 14 ساله یا یکم بیشترم که الان بکارتم ریده میشه بهش – باکلی بهونه و که
برم یه سیگار جور دیگه بگیرم زدم بیرون تا مدتها زنگ میزد و خواهش میکرد منم هی میپیچوندمش تا آخرین
بار زنگ زد و هر چی که بلد بود بارم کرد و دیگه راحت شدم .........